برچسب:
نویسنده: سارا خوشنام
از من جدا مشو که تو هم نور دیده ای
آرام جان و مونس قلب رمیده ای
از دامن تو دست ندارند عاشقان
پیراهن صبوری ایشان دریده ای
از چشم زخم خویش مبادت گزند از آنک
در دلبری به این خوبی رسیده ای
منعم کنی ز عشق وی ای مفتی زمان
معذور دارمت که تو او را ندیده ای
آن سرزنش که تو را کرد دوست حافظا
بیش از گلیم خویش مگر پا کشیده ای!
« آرامِ جان»
فکر تعطیل، دلتنگی تعطیل،
بروید لب آبی، دشتی، دمنی،
کوهی چیزی بنشینید،
و به اندازه یک هفته با خود خلوت کنید؛
نه گریه کنید،
نه جای کسی را خالی کنید،
یک نفس عمیق بکشید،
و لبخند بزنید...
آنوقت می فهمید؛
آدم تا میتواند خودش را داشته باشد،
حیف است نیمش را پیش کسی جا بگذارد که معلوم نیست الان کجاست!!!
بدون روزهای اشک و درد و خشم و غم،
اما، روزهای بد، همچون برگهای پاییزی،
باور کن که شتابان فرو میریزند، و در زیر پاهای تو، اگر بخواهی،
استخوان میشکنند،
و درخت
استوار و مقاوم برجای می ماند.
عزیزِ من! برگهای پاییزی، بی شک،
در تداوم بخشیدن به مفهوم درخت، و مفهوم بخشیدن به تداوم درخت،
سهمی از یاد نرفتنی دارند....!
برچسب:
نویسنده: سارا خوشنام
برچسب:
نویسنده: سارا خوشنام
تمام زیباییت را به دنیا نشان بده
تو دخترکی!
می دانی! این کم مقامی نیست
اینکه بتوانی بی منت عاشق باشی
اینکه آغوشت
امن ترین منزِلگاهِ خستگی های
یک مرد میتواند باشد!
اینکه چشمهایت هرچقدر هم که بخواهی نشان بدهی سنگی
باز هم فاش میکند مهربانیت را..
تو دخترکی ! عاشق که میشوی
خنده هایت..
از نگاهت پیدا میشود..
و این معجزه است...
که برای داشتنش...
مَرد می خواهد...
مجنون میخواهد!!!